کتابی که امام زمان (عج) برای علامه حلی نوشت.
علم را از هر كس كه بود، مى آموخت و هر روز بر اندوخته هاى علمى و سرمايه هاى فرهنگى اش مى افزود. گاهى مجبور مى شد، براى مدتى شهر و ديار خويش را نيز ترك كند و با شرايط بسيار سختى به كسب دانش ها و مهارت هاى روز بپردازد.
مدتى به صورت ناشناس، همچون شاگردان ديگر در درس استادى سنى مذهب شركت كرد. گاهى استادش كتاب قطورى را مى گشود و مطالبى را كه در رد مذهب شيعه نگاشته بود، براى شاگردانش مى خواند. پس از اتمام كلاس، غوغايى ميان جويندگان دانش به پا مى شد و هر يك از آنها درباره سخنان استاد، ديدگاه هاى مختلفى را ارائه مى كردند، مرد با خود گفت اين استاد با دروغ گويى، به مذهب شيعه مى تازد و آن را، در حد كفر پايين مى آورد. بايد كارى كنم ، اما... .
چند روز گذشت تا اين كه فكرى به خاطرش رسيد. علامه حلى از فرداى آن روز، به استادش نزديك تر شد و چنان وانمود كرد كه گويى از مريدان واقعى اوست.
روزها از پى هم مى گذشت و علامه حلى براى به دست آوردن كتاب استادش لحظه شمارى مى كرد. مى خواست نوشته هايش را با دليل و برهان رو كند. به اين ترتيب حقانيت شيعه را - كه روز به روز بيشتر مورد ترديد قرار مى گرفت - ثابت كند.
سرانجام روزى دل به دريا زد و با اصرار از استادش خواست تا كتابش را براى چند روز به او بدهد. استاد زيرك تر از آن بود كه چنين كارى كند. او به شاگردش، علامه حلى گفت: من نذر كرده ام كه كتاب را بيش از يك شب به كسى نسپارم. اگر قول مى دهى فردا صبح آن را صحيح و سالم تحويل دهى، به تو امانت مى دهم.
علامه چاره اى نداشت و پذيرفت. در راه بازگشت به خانه، با خود مى انديشيد: چگونه يك شبه كتاب را مطالعه كنم و از روى آن بنويسم؟ نوشتن آن حداقل يك سال وقت مى برد. بنابر اين تصميم گرفت، شب بيدار بماند و كتاب را بخواند و در فرصتى مناسب با نوشتن رديه،(1) جلوى تبليغات مسموم عليه شيعه را بگيرد تا عده اى از گمراهى نجات پيدا كنند.
شب شام سبكى خورد تا بتواند بيدار بماند و بلافاصله شروع به خواندن كتاب كرد؛ اما ديد لازم است از بعضى جاها يادداشت بردارى كند. همين كار را نيز كرد. هنوز چند صفحه اى ننوشته بود كه احساس كرد، پلك هايش سنگين شده. از اين رو به حياط رفت و آبى به سر و صورت خود زد تا خوابش نبرد و دوباره مشغول شود. هنوز از كنار حوض بر نخاسته بود كه صداى در را شنيد. گفت :
- اين موقع شب كيست كه در مى زند؟!
صدايى شنيد:
- باز كن. مهمان نمى خواهى ؟
آه از نهاد علامه حلى برخاست. سمت در رفت و با خود گفت خدايا، درست است كه مهمان حبيب توست، ولى چرا امشب؟ در را باز كرد و مرد عربى را ديد. او را به اتاقش راهنمايى كرد. از او پرسيد: شام خورده اى؟ و بدون اين كه منتظر پاسخ بماند، برايش مقدارى نان و خرما آورد. مرد عرب پرسيد: چه مى كنى ؟
- از كتابى يادداشب بر مى دارم. فردا صبح كتاب را بايد به صاحبش برگردانم. و ماجرا را برايش گفت. مرد عرب به او گفت كه حاضر است كمكش كند. قرار شد علامه حلى كاغذها را خط كشى كند و آن مرد بنويسد. علامه به سرعت خط كشى مى كرد و مرد تند مى نوشت.
ساعتي گذشت ولى هنوز در ابتداى راه بودند. مرد عرب ديد علامه خسته است و پى در پى خميازه مى كشد و پلك هايش را مى مالد. رو به او كرد و گفت:
- تو برو بخواب. من تا هر جا كه توانستم مى نويسم.
علامه تا سرش را روى متكا گذاشت، خوابش برد.
نزديك اذان صبح، علامه از خواب برخاست. ياد مرد افتاد و قول و قرارى كه با او گذاشته بود. خانه را جست و جو كرد و او را نيافت. با خود گفت پس كجاست؟ تا چه قسمتى از كتاب را نوشته است؟
سراسيمه سوى كتاب رفت. يك صفحه را برداشت و ديد با خط زيبايى نوشته شده. كتاب را تا صفحه آخر ورق زد. ديد تمام مطالب كتاب استادش را نوشته. چشمانش برق زد. به آخر كتاب كه رسيد. خشكش زد. بغضش تركيد و اشكش كنار امضاى مرد عرب ريخت: كتبه الحجة ... .
آن مرد، حضرت حجت (عليه السلام) بود.(2)
پي نوشتها:
1 پاسخ به آن
2 مجالس المومنين، ج1، ص 573.
منبع:
حيات پاكان، ج5، مهدي محدثي

« زيارت امام حسين عليه السلام در روز عاشورا »
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا خِيَرَةَ اللَّهِ وَابْنَ خِيَرَتِهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ وَابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ
سلام بر تو اى ابا عبداللّه سلام بر تو اى فرزند رسول خدا سلام بر تو اى برگزيده خدا و فرزند برگزيده اش سلام بر تو اى فرزند امير مؤ منان و فرزند آقاى اوصياء
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ فاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِساَّءِ الْعالَمينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَ اللَّهِ وَابْنَ ثارِهِ وَالْوِتْرَ الْمَوْتُورَ
سلام بر تو اى فرزند فاطمه بانوى زنان جهانيان سلام بر تو اى که خدا خونخواهيش کند و فرزند چنين کسى و اى کشته اى که انتقام کشته گانت نگرفتى
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكُمْ مِنّى جَميعاً سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ
سلام بر تو و بر روانهائى که فرود آمدند به آستانت ، بر شما همگى از جانب من سلام خدا باد هميشه تا من برجايم و برجا است شب و روز
يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَجَلَّتْ وَعَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَعَلى جَميعِ اَهْل ِالاِْسْلامِ
اى ابا عبداللّه براستى بزرگ شد سوگوارى تو و گران و عظيم گشت مصيبت تو بر ما و بر همه اهل اسلام
وَجَلَّتْ وَعَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِى السَّمواتِ عَلى جَميعِ اَهْلِ السَّمواتِ فَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ
و گران و عظيم گشت مصيبت تو در آسمانها بر همه اهل آسمانها پس خدا لعنت کند مردمى را که ريختند شالوده ستم و بيدادگرى را بر شما خاندان
وَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ وَاَزالَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتى رَتَّبَكُمُ اللَّهُ فيها
و خدا لعنت کند مردمى را که کنار زدند شما را از مقام مخصوصتان و دور کردند شما را از آن مرتبه هائى که خداوند آن رتبه ها را به شما داده بود
وَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً قَتَلَتْكُمْ وَلَعَنَ اللَّهُ الْمُمَهِّدينَ لَهُمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتالِكُمْ
و خدا لعنت کند مردمى که شما را کشتند و خدا لعنت کند آنانكه تهيه اسباب کردند براى کشندگان شما تا آنها توانستند با شما بجنگند
بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَاِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَمِنْ اَشْياعِهِمْ وَاَتْباعِهِمْ وَاَوْلِياَّئِهِم
بيزارى جويم بسوى خدا و بسوى شما از ايشان و از پيروان و دنبال روندگانشان و دوستانشان
يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ
اى اباعبداللّه من تسليمم و در صلحم با کسى که با شما در صلح است و در جنگم با هر کس که با شما در جنگ است تا روز قيامت
وَلَعَنَ اللَّهُ آلَ زِيادٍ وَآلَ مَرْوانَ وَلَعَنَ اللَّهُ بَنى اُمَيَّةَ قاطِبَةً وَلَعَنَ اللَّهُ ابْنَ مَرْجانَةَ
و خدا لعنت کند خاندان زياد و خاندان مروان را و خدا لعنت کند بنى اميه را همگى و خدا لعنت کند فرزند مرجانه (ابن زياد) را
وَلَعَنَ اللَّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَلَعَنَ اللَّهُ شِمْراً وَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَاَلْجَمَتْ وَتَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ
خدا لعنت کند عمر بن سعد را و خدا لعنت کند شمر را و خدا لعنت کند مردمى را که اسبها را زين کردند و دهنه زدند و به راه افتادند براى پيكار با تو
بِاَبى اَنْتَ وَاُمّى لَقَدْ عَظُمَ مُصابى بِكَ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَکْرَمَ مَقامَكَ
پدر و مادرم بفدايت که براستى بزرگ شد مصيبت تو بر من پس مى خواهم از آن خدائى که گرامى داشت مقام تو را
وَاَکْرَمَنى بِكَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ
و گرامى داشت مرا بخاطر تو که روزيم گرداند خونخواهى تو را در رکاب آن امام يارى شده از خاندان محمد صلى اللّه عليه و آله
اَللّهُمَّ اجْعَلْنى عِنْدَكَ وَجيهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ
خدايا قرار ده مرا نزد خودت آبرومند بوسيله حسين عليه السلام در دنيا و آخرت
يا اَبا عَبْدِاللَّهِ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلى اللَّهِ وَاِلى رَسُولِهِ وَاِلى اميرِالْمُؤْمِنينَ وَ اِلى فاطِمَةَ وَاِلَى الْحَسَنِ
اى اباعبداللّه من تقرب جويم به درگاه خدا و پيشگاه رسولش و اميرالمؤ منين و فاطمه و حسن
وَاِلَيْكَ بِمُوالاتِكَ وَبِالْبَراَّئَةِ [مِمَّنْ قاتَلَكَ وَ نَصَبَ لَكَ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرائَةِ مِمَّنْ اَسَّسَ اَساسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِعَلَيْكُمْ
و شما بوسيله دوستى تو و بوسيله بيزارى از کسى که با تو مقاتله کرد و جنگ با تو را برپا آرد و به بيزارى جستن از آسى آه شالوده ستم و ظلم بر شما را ريخت
وَاَبْرَءُ اِلَى اللّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ] مِمَّنْ اَسَسَّ اَساسَ ذلِكَ وَبَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَجَرى فى ظُلْمِهِ وَجَوْرِهِ عَلَيْكُمْ وَعلى اَشْياعِكُمْ
و بيزارى جويم بسوى خدا و بسوى رسولش از کسى که پى ريزى کرد شالوده اين کار را و پايه گذارى کرد بر آن بنيانش را و دنبال کرد ستم و ظلمش را بر شما و بر پيروان شما
بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَاِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَاَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ ثُمَّ اِلَيْكُمْ بِمُوالاتِكُمْ وَمُوالاةِ وَلِيِّكُمْ
بيزارى جويم بدرگاه خدا و به پيشگاه شما از ايشان و تقرب جويم بسوى خدا سپس بشما بوسيله دوستيتان و دوستى دوستان شما
وَبِالْبَر آئَةِ مِنْ اَعْداَّئِكُمْ وَالنّاصِبينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَبِالْبَر آئَةِ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَاَتْباعِهِمْ
و به بيزارى از دشمنانتان و برپا کنندگان (و آتش افروزان ) جنگ با شما و به بيزارى از ياران و پيروانشان
اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وَوَلِىُّ لِمَنْ والاکُمْ وَعَدُوُّ لِمَنْ عاداکُمْ
فرا رسیدن ایام سوگواری حضرت اباعبداله الحسین (ع) و یاران فداکارش را تسلیت عرض می کنیم...

خطبه بدون نقطه حضرت امیرالمومنین (ع)
اين خطبه ظاهرا در عقد نکاحي از جانب آن حضرت ايراد شده است که متن و ترجمهي آن از نظرتان ميگذرد:
الحَمدُ لِلّهِ أهلِ الحَمدِ وَ أحلاهُ، وَ أسعَدُ الحَمدِ وَ أسراهُ، وَ أکرَمُ الحَمدِ وَ أولاهُ. الواحدُالأحَدُ الصَّمَدُ، لا والِدَ لَهُ وَ لا وَلَدَ. سَلَّطَ المُلوکَ وَ أعداها، وَ أهلَکَ العُداةَ وَ أدحاها، وَ أوصَلَ المَکارِمَ وَ أسراها، وَ سَمَکَ السَّماءَ وَ عَلّاها، وَ سَطَحَ المِهادَ وَ طَحاها، وَ وَطَّدَها وَ َحاها، وَ مَدَّها وَ سَوّاها، وَ مَهَّدَها وَ وَطّاها، وَ أعطاکُم ماءَها وَ مَرعاها، وَ أحکَمَ عَدَدَ الاُمَمِ وَ أحصاها، وَ عَدَّلَ الأعلامَ وَ أرساها. الاِلاهُ الأوَّلُ لا مُعادِلَ لَهُ، وَلا رادَّ لِحُکمِهِ، لا إلهَ إلّا هُوَ، المَلِکُ السَّلام، المُصَوِّرُ العَلامُ، الحاکِمُ الوَدودُ، المُطَهِّرُ الطّاهِرُ، المَحمودُ أمرُهُ، المَعمورُ حَرَمُهُ، المَأمولُ کَرَمُهُ. عَلَّمَکُم کَلامَهُ، وَ أراکُم أعلامَهُ، وَ حَصَّلَ لَکُم أحکامَهُ، وَ حَلَّلَ حَلالَهُ، وَ حَرَّمَ حَرامَهُ. وَ حَمَّلَ مُحَمَّداً (صَلَّ اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) الرِّسالَةَ، وَ رَسولَهُ المُکَرَّمَ المُسَدَّدَ، ألطُّهرَ المُطَهَّرَ. أسعَدَ اللهُ الاُمَّةَ لِعُلُوِّ مَحَلِّهِ، وَ سُمُوِّ سُؤدُدِهِ، وَ سَدادِ أمرِهِ، وَ کَمالِ مُرادِهِ. أطهَرُ وُلدِ آدَمَ مَولوداً، وَ أسطَعُهُم سُعوداً، وَ أطوَلُهُم عَموداً، وَ أرواهُم عوداً، وَ أصَحُّهُم عُهوداً، وَ أکرَمُهُم مُرداً وَ کُهولاً. صَلاةُ اللهِ لَهُ لِآلِهِ الأطهارِ مُسَلَّمَةً مُکَرَّرَةً مَعدودَةً، وَ لِآلِ وُدِّهِمُ الکِرامِ مُحَصَّلَةً مُرَدَّدَةً ما دامَ لِالسَّماءِ أمرٌ مَرسومٌ وَ حَدٌّ مَعلومٌ. أرسَلَهُ رَحمَةً لَکُم، وَ طَهارَةً لِأعمالِکُم، وَ هُدوءَ دارِکُم وَ دُحورَ، عارِکُم وَ صَلاحَ أحوالِکُم، وَ طاعَةً لِلّهِ وَ رُسُلِهِ، وَ عِصمَةً لَکُم وَ رَحمَةً. اِسمَعوا لَهُ وَ راعوا أمرَهُ، حَلِّلوا ما حَلَّلَ، وَ حَرِّموا ما حَرَّمَ، وَ اعمِدوا – رَحِمَکُمُ اللهُ – لِدَوامِ العَمَلِ، وَ ادحَروا الحِرصَ، وَ اعدِموا الکَسَلَ، وَ ادروا السَّلامَةَ وَ حِراسَةَ مُلکِ وَ رَوعَها، وَ هَلَعَ الصُّدورِ وَ حُلولَ کَلِّها وَ هَمِّها. هَلَکَ وَ اللهِ أهلُ الاِصرارِ، وَ ما وَلَدَ والِدٌ لِلاِسرارِ، کَم مُؤَمِّلٍ أمَّلَ ما أهلَکَهُ، وَ کَم مالٍ وَ سِلاحٍ أعَدَّ صارَ لِلأعداءِ عُدَّةً وَ عُمدَةً. اَللّهُمَّ لَکَ الحَمدُ وَ دَوامُهُ، وَ المُلکُ وَ کَمالُهُ، لااِلهَ إلّا هُوَ، وَسِعَ کُلَّ حِلمٍ حِلمُهُ، وَ سَدَّدَ کُلُّ حُکمٍ حُکمُهُ، وَ حَدَرَ کُلَّ عِلمٍ عِلمُهُ. عَصَمَکُمُ وَ لَوّاکُم، وَ دَوامَ السَّلامَةِ أولاکُم، وَ لِلطّاعَةِ سَدَّدَکُم، وَ لِلاِسلامِ هَداکُم، وَ رَحِمَکُم وَ سَمِعَ دُعاءَکُم، وَ طَهَّرَ أعمالَکُم، وَ أصلَحَ أحوالَکُم. وَ أسألُهُ لَکُم دَوامَ السَّلامَةِ، وَ کَمالَ السَّعادَةِ، وَ الآلاءَ الدّارَةَ، وَ الاَحوالَ السّارَّةَ، وَ الحَمدُ لِلّهِ وَحدَهُ.
ستایش مخصوص خدایی است که سزاوار ستایش و مآل آن است. از آنِ اوست رساترین ستایش و شیرین ترین آن و سعادت بخش ترین ستایش و سخاوت بار ترین(و شریف ترین) آن و پاک ترین ستایش و بلند ترین آن و ممتاز ترین ستایش و سزاوارترین آن.
یگانه و یکتای بی نیاز(ی که همه نیازمندان و گرفتاران آهنگ او نمایند). نه پدری دارد و نه فرزندی.
شاهان را (به حکمت و آزمون) مسلّط ساخت وبه تاختن واداشت. و ستمکاران (و متجاوزان) را هلاکت نمود و کنارشان افکند. و سجایای بلند را (به خلایق) رسانید و شرافت بخشید. و آسمان را بالا برد و بلند گردانید. بستر زمین را گشود و گسترش داد و محکم نمود و گسترده ساخت. آن را امتداد داد و هموار کرد و (برای زندگی) آماده و مهیّا فرمود. آب و مرتعش را به شما ارزانی داشت. تعداد اقوام را (برای زندگی) آماده و مهیّا فرمود. آب و مرتعش را به شما ارزانی داشت. تعداد اقوام را (برای زندگی در آن) به درستی. (و حکمت) مقرّر فرمود و بر شمار (یکایک) آنان احاطه یافت. و نشانه های بلند (هدایت) مقرّر فرمود و آنها را بر افراشته و استوار ساخت.
معبود نخستین که نه او را هم طرازی است و نه حکمش را مانعی. خدایی نیست جز او، که پادشاه است و (مایۀ) سلامت، صورتگر است و دانا، فرمانروا و مهربان، پاک و بی آلایش. فرمانش ستوده است و حریم کویش آباد (به توجّه پرستندگان و نیازمندان) است و سخایش مورد امید.
کلامش را به شما آموخت و نشانه هایش را به شما نمایاند. و احکامش را برایتان دست یافتنی نمود. آنچه روا بود حلال و آنچه در خور ممنوعیت بود، حرام شمرد.
بار رسالت را بر دوش محمّد(صلّی الله علیه و آله) افکند. (همان) رسول گرامی که بدو سروری و درستی (در گفتار و کردار و رفتار) ارزانی شده، پاک و پیراسته است.
خداوند این امّت را به خاطر برتریِ مقام و بلندیِ شرف و استواری دین او و کامل بودنِ آرمانش سعادت بخشید. او بی آلایش ترین فردِ از آدمیان در هنگامه ولادت و فروزنده ترین ستاره یمن و سعادت است. او بلند پایه ترین آنان (در نیاکان) است و زیباترین آنها در (نسل و) شاخسار. و درست پیمان ترین و کریم ترین آنان است در نوجوانی و بزرگسالی.
درود خداوند از آن او و خاندان پاکش باد، درودی خالص و پی در پی و مکرّر (برای آنان) و برای دوست داران بزرگوارشان، درودی ماندگار و پیوسته، (برای همیشه:) تا وقتی که برای آسمان حکمی مرقوم است و نقشی مقرّر.
او فرستاد تا تا برایتان رحمتی باشد و مایه پاکیزگی اعمالتان و آرامش سرای (زندگی) شما و بر طرف شدن نقاط ننگ (: و شرم آور کار)تان. و تا مایه صلاح حالتان باشد و اطاعت شما از خدا و رسولانش و موجب حفظ شما و رحمتی (بس بزرگ و فراگیر).
از او فرمان برید و بر دستورش مواظبت ورزید. آنچه را حلال دانست، حلال و هر چه را حرام داشت حرام بشمارید. خدایتان رحمت کند؛ آهنگ کوششی پیوسته نمایید و آزمندی را از خود برانید و تنبلی را وا نهید. رسم سلامت و حفظ حاکمیّت و بالندگی آن را – و آنچه را که موجب دغدغه سینه ها (:و تشویش دلها) و روی کردِ درماندگی و پریشانی به سوی به آنهاست – بشناسید.
مهدويت
دكتر عبدالعزيز عبدالحسين ساشادينا
اشاره:
در اين مقاله، مولف محترم كه داراي تحقيقات وسيعي در زمينه مهدويت است ابتدا به بررسي ويژگيهاي مهدويت از ديدگاه قرآن پرداخته است و ترسيم سيماي معنو ي ـ اخلاقي مهدويت در اسلام را مد نظر قرار داده است و حماسه بشري جست و جوي عدالت و صلح را جوهر مهدويت ميداند.
در بخش دوم مقاله، مؤلف به تحليل تاريخي و جامعه شناختي مهدويت روي آورده است و در سه مقطع تاريخي كلي به بررسي سير مهدي گرايي و نهضتهاي مربوط به مهدويت پرداخته است: مقطع اول، دوران ظهور پيامبر اسلام(ص) به عنوان منجي بشريت و همچنين ائمه اطهار: و دو سلسله جبار بني اميه و بني عباس را در بر ميگيرد، مقطع دوم عبارت است از پايان هزاره اول اسلام كه افراد در گروههاي مختلفي اقدام به احياي اميدهاي مردم نسبت به ظهور يك مصلح الهي نمودند مانند سيد محمد جانپور كه در هند ادعاي مهدويت كرد يا مهدي سودان محمد احمد ابن عبدالله كه طي دو دهه آخر قرن نوزدهم در آن كشور ظهور كرد.
مقطع سوم، اواخر قرن بيستم را در بر ميگيرد كه انقلاب اسلامي ايران، بحران خليج فارس و ديگر حوادث مهم سياسي اين دوران از جمله وقايع و نشانههاي بحث انگيز ظهور حضرت مهدي(عج) به شمار ميآيند.
مهدويت در مفهوم مداخله خداوند در تاريخ بشر ـ از طريق تعيين مهدي (شخص به درستي هدايت شده) براي رهايي مردم از ظلم و ستم در آخرالزمان ـ ويژگي مهم بحث نجات و رستگاري در اسلام است. اميدها و انتظارات مربوط به مهدويت، بخشي از اعتقاد اولية مسلمانان به [حضرت] محمّد به عنوان پيامبر آخرالزمان بود. در آن موقعيت معادشناختي، انتظار ميرفت كه پيامبر با رسالت جهاني، بشريت را به سوي جامعهاي آرماني رهنمون سازد. اين انتظارات همچنين جزو گرايشهاي اصلاحطلبانه و احياگرانه جوامع يهودي ـ مسيحي عربستان در قرنهاي ششم و هفتم بود. پرداختن قرآن به واقعه قريب الوقوع روز قيامت و آيات الساعه [= نشانههاي قيامت] ـ كه نشان دهنده بينظمي در عالم و دوران ترس و وحشت قبل از روزهاي پاياني است ـ در درون شرايط فرهنگي و ايدئولوژيكي مربوط به پيشگويي دربارة مهدويت در مبحث معاد و نجات و رستگاري [اديان] ابراهيمي قابل فهم است.
ويژگيهاي مهدويت از ديدگاه قرآن:
سيماي ظاهري اسلام، تحقق آن در جامعهاي سياسي ـ ديني ـ يعني امت ـ بود و [اين امت] از تمام افرادي كه در سراسر جهان به خداوند و وحي الهي از طريق محمد [(ص)] ايمان داشتند، تشكيل ميشد. از اين رو اعتقاد مسلمانان به رهبري مسيحايي كه هدايت شده الهي است ـ يعني مهدي ـ ريشه در قبول اين امر دارد كه كار و نقش محمد [(ص)] ـ به عنوان پيامبر هدايت شده الهي ـ ايجاد اين امت آرماني بوده است. وحي اسلامي خود را بطور جدي درگير تعيين آن دسته از شرايط بشري ميداند كه مانع از تحقق اهداف غايي الهي دربارة بشريت است. تمدن بشري ـ آن گونه كه قرآن تصريح ميكند ـ سابقه جهاد (مبارزه) دائم عليه خودمحوري بشر و كوتهفكريِ خودپرورده او است؛ يعني همان دو منبع اصلي تنازع و نابودي بشريت كه ملازم آن است. پيش از آن كه واقعاً بتوان از طريق جهاد اصغر بر دشمن بيروني كه مانع از تحقق جامعة بشريِ مبتني بر عدالت و صلح است، غلبه كرد، ابتدا بايد از طريق جهاد اكبر بر دشمن درون پيروز شد. مبحث نجات و رستگاري در اسلام نشانگر وضعيت بحراني بشر است و به سرنوشت عام بشر ـ يعني حماسه بشريِ جستوجوي عدالت و صلح ـ معنا ميبخشد؛ معنايي كه انسانها شديداً بدان نيازمندند. اين است جوهر مهدويت در اسلام.
خداوند طي دوران مختلف، در تاريخ مداخله نموده و نمونههايي زنده، يعني پيامبران را ـ كه ميتوانند ماهيت واقعي بشر و كمال او را از طريق ايمان به خداوند متذكر گردند ـ به سوي مردم روانه ميكند. در آخرالزمان، پس از آن كه بشر زمان را به هدر ميدهد و باز هم زماني كه خود را نيازمند احياي معنويت و اخلاق ميداند تا وظيفة تاريخي خود در ايجاد نظم الهي بر روي زمين بر عهده بگيرد، خداوند عيسي و مهدي را خواهد فرستاد تا ايمان ناب و خالص را احيا نمايند و كارهاي ناروايي را كه عليه بندگان درستكار خداوند روا داشته شده، جبران نمايند. در اين ميان، انسانها بايد به تلاش خود ادامه دهند تا ماهيت ازلي خود را از طريق اسلام (تسليم) بشناسند. اين است سيماي معنوي ـ اخلاقي مهدويت در اسلام.
مهدويت در تاريخ:
وظيفة ايجاد يك جامعة سياسي مستقل (امت) ـ كه در درون خود مبارزهاي انقلابي را با هر گونه نظام متخاصمي كه ممكن بود مانع از تحقق آن گردد ميپرورد ـ به لحاظ تاريخي بر عهدة خود پيامبر بود؛ آنگاه كه نخستين سياست اسلامي را در سال 622 ميلادي در مدينه بنا نهاد. رابطه قطعي ميان انتصاب الهي نبوت و ايجاد نظام جهاني اسلامي يك جزء جدانشدني [از آموزة] مهدويت در اسلام است. در نتيجه انتظار ميرود كه مهدي به دليل انتصاب خود به عنوان وارث پيامبر و خليفه خدا اين آرمان متعالي را بر روي زمين تحقق بخشد.
در قرن اول، عوامل تاريخي و جامعهشناختي پس از رحلت پيامبر ـ در سال 632 م ـ در تشديد اميدها و انتظارات مربوط به مهدويت در جامعه اسلامي مؤثر بود؛ بهويژه در ميان كساني كه به دليل شيعه بودن ـ پيروي از عليبنابيطالب و طرفداري از ادعاي وي نسبت به خلافت ـ مورد آزار و اذيت واقع ميشدند. هنگامي كه خلافت در سال 661 م از دست
بنيهاشم (طايفة پيامبر) ـ كه ادعاهاي سلالة علي(ع) را تأييد ميكردند و مشتاقانه در انتظار بازگشت ((عصر طلايي)) پيامبر بودند ـ خارج شد، بسيار نا اميد و سرخورده شدند. از آن پس، انديشه [خلافت] يك رهبر كامل و امام منصوب از جانب خداوند همواره در ميان مسلمانان ـ در ميان شيعيان به گونهاي خاص ـ مورد تأكيد واقع شد. اگر چه علي و پسرش حسين، چه بسا مفهوم غير معادشناختي مهدي تلقي ميشدند امّا اين فرزند علي، ((محمد بن حنفيه)) بود كه مهدي موعود معرفي شد و تصور ميشد كه او از شناخت باطني لازم براي نجات پيروان خود از ظلم و ستم و ايجاد جامعهاي مبتني بر عدالت برخوردار است.
وقوع جنگهاي داخلي و وضعيت آشفته آن، در ايجاد انديشه منجي مسيحايي نقش بسيار زيادي داشت. منجياي كه در وهلة نخست، بايد ظلمهاي وارد شده بر ستمديدگان را جبران و عدالت را برقرار نمايد (كه منظور شيعه از اين عدالت براندازي خلافت ظالمان و بازگشت به اسلام ناب است) و در مرحلة بعد، جهان را به دين اسلام در آورد. اختلافنظر دربارة مصداق مهدي، عامل عمده تفكيك فرقهها در ميان فرقههاي گوناگون شيعه ميباشد. شيعه منتظر عدالت است و به تعبير مكرر آنها ـ كه حاكي از اعتراض بنيادين اجتماعي است ـ هنگامي كه غيبت الهي به سر آيد و مهدي ظهور كند، ((جهان پر از عدالت خواهد شد؛ همانگونه كه هماكنون پر از بيعدالتي است)). اين انتظار فقط اميد به آينده نيست بلكه نوعي ارزيابي مجدد در هر دوره از حيات اجتماعي و تاريخي است. هر نسل به دليلي تصور ميكرد كه ممكن است مهدي در زمان آنها ظهور كند و با دعوت به ايجاد تحول عظيم اجتماعي به وسيله خود آنها و تحت فرمان او و با وعدة كمك الهي در صورت نياز، ايمان آنها را محك بزند. در نتيجه، گرايشهاي مربوط به مهدويت عامل نگرشهاي بدعتگذارانه و حتي ستيزهجويانه در ميان شيعيان گرديد. قدرتهاي حاكم از اين قيامهاي انقلابي هراس داشتند و آنها را به خاطر عواقب بالقوه ويرانگر و آشوبندهشان، به شدت سركوب ميكردند.
چند فرد ماجراجو از طرفداران شيعه، در دهههاي آخر حكومت اميه، انقلابهايي را برنامهريزي و هدايت كردند. مهمترين آنها انقلاب بنيعباس بود كه بر اساس مباني عمدتاً شيعي، تبليغات بسيار مؤثري را برضد خاندان اميه به راه انداخت كه با انتظار مهدويت نيز انطباق داشت. عباسيان توانستند بنياميه را سرنگون و در قرن هشتم سلسله خود را پايهگذاري كنند.
انقلاب فاطميون در قرن دهم، شورش ديگري بود كه حمايت مردمي قابل توجهي را به دست آورد. اين قيام براي آرمان خود، طرفداران بسياري يافت و موفق به تشكيل حكومتي شيعه در آفريقاي شمالي شد. در اين مورد نيز پيشگويي دربارة مهدويت براي ايجاد نظم اجتماعي آرماني مورد تأكيد بود. در اين قيام نيز رهبر آن از ايدئولوژي شيعه بهره گرفت و حتي از عنوان مربوط به مهدويت شيعه، يعني ((المنصور)) (فاتح) و ((المهدي)) استفاده كرد.
اما همة تلاشهاي شيعه موفقيتآميز نبود و زماني كه پيروان آن با شكستها و آزارهاي پيدرپي مواجه شدند، ديگر تلاش براي نيل به تحول انقلابي را كنار گذاشتند. با اين تغيير سرنوشت، ايدئولوژي شيعه به ابزاري عمده براي هر مسلماني كه به تحول بنيادين ميانديشيد، تبديل شد و در قالب تعاليم مهدويت باطني تداوم يافت. عنوان مهدي، ديگر معني اقدام سياسي لحظهاي و مستقيم را در خود نداشت. سرخوردگي طرفداران پيشگوييهاي مهدويت به تدريج از تأكيد بر مهدي به عنوان قدرت سياسي، به اصلاح ديني تبديل شد و باز هم حيات اجتماعي و عمومي مسلمانان را تحت تأثير قرار داد. مهدويت همچنان نشانگر آرمانگرايي امت بود؛ يعني اميد به اينكه روزي اسلام با همة لوازم سياسي و اجتماعي خود، به خلوص اولية خود بازگردد. عقيده بر اين بود كه رسالت اوليه و تاريخي اسلام ـ يعني ايجاد جامعهاي آرماني تحت هدايت الهي ـ در لواي حكومت مهدي و در آينده تحقق مييابد.
در كتابهاي مستقلي كه شامل معارف باطني درباره وقايع آينده (بلايا و منايا) است رواياتي از پيامبر و امامان ذكر شده و حوادث تاريك آينده به گونهاي پيشبيني شده است كه هر نسل جديدي از مسلمانان ميتواند گرفتاريها و اميدهايش را در آنها منعكس ببيند.
پيش از پايان قرن هشتم، بيشتر مسلمانان خلافت تاريخي را تداوم مقام دنيايي پيامبر ميدانستند كه به دور از هر گونه پيشبيني معادشناختي بود. اين نقش معادشناختي به((خليفة آيندة خداوند))، مهدي، محول گرديد و اين، كانون اصلي اعتقاد اهل سنت درباره ميراث مهدويت پيامبر را شكل ميداد.
اما زيرمجموعههاي مختلف شيعيان بر ضرورت تداوم اقتدار دنيوي و معنوي پيامبر در شخصيت يك امام منصوب از جانب خداوند براي هدايت جامعه به سوي رستگاري نهايي تأكيد كردهاند. اين اصل اساسي شيعياني بود كه خلافت تاريخي را نفي ميكردند و آن را مداخله بشر در تحقق طرح الهي ميدانستند و در انتظار ظهور مهدي به عنوان احياگر نظام آرماني اسلام بودند.
ميراث مهدويت در هزارة اول اسلام و پس از آن:
در قرن پانزدهم با نزديك شدن هزارة اول پس از ظهور پيامبر اسلام، گروههاي مختلف اقدام به زندهكردن اميدهاي خود براي آيندهاي بهتر نمودند. در شهرهاي مقدس مكه و مدينه، عدهاي از علماي ديني ديدگاههاي خود را در تأييد اعتقاد عموم به ظهور يك مجدد (اصلاحگر) در آغاز هر قرن، به رشتة تحرير درآوردند. ((ابن حاجر مكي)) فقيه برجستة سني، اظهار داشت:
انتظار ميرود مهدي در اين هزاره ظهور كند. اين شخصيت مسيحايي از سلاله فاطمه، دختر پيامبر(ص) خواهد بود. او هم نام پيامبر است و نام پدر و مادرش نيز هم نام پدر و مادر پيامبر است.
تشخيص مهدي حقيقي كار سادهاي نبود؛ چرا كه سبك و روش روايتهاي مربوط به پيشبيني ظهور شخصيتي معادشناختي، گوناگون بود. مسئلة هويت مهدي بسيار پيچيده بود و هيچ مرجع ديني يا حاكم سياسي قادر به حل آن نبود.
اعتقاد به مهدي در قرن پانزدهم در ميان سنيان هند رواج داشت. در آنجا ظهور اين عقيده كه ((سيدمحمد جانپور))، مهدي است فصل كاملاً جديدي را در تاريخ مهدويت در اسلام گشود. سيد، مأموريت خود را با ادعاي مهدي بودن در سال 1495 ميلادي هنگام طواف كعبه آغاز كرد. پس از بازگشت به هند ادعاي خود را بار ديگر در مسجد جامع ((تاجخانسالار)) واقع در ((احمدآباد)) اعلام كرد و سپس همين ادعا را با قوت و شدت بيشتر در سال 1499 در روستايي بهنام ((بارهلي)) واقع در ايالت ((گجرات)) تكرار كرد. براي اثبات ادعاي مهدويت او، در مدحنامههايي كه دربارهاش به نگارش در آمده، نام پدر و مادرش هم نام پدر و مادر پيامبر ـ عبدالله و آمنه ـ ثبت شده است. فقهاي حنفيه در گجرات او را زير سؤال بردند تا ادعاي خود را ثابت كند، و از طرفي اقدامات مؤثري براي توقف محبوبيت فزايندة او اتخاذ كردند. در نتيجه، فتوايي صادر گرديد كه به موجب آن، وي مرتد شناخته شد و محكوم به مرگ گرديد. علت اين محكوميت شديد اين بود كه تفسير انقلابيِ سوسياليستي ـ اخلاقي او از اسلام ـ كه هدف آن رفع فساد از جامعة اسلامي هند بود ـ با برداشت سنتي و متداول اهل تسنن از دين مغايرت داشت.
نمونة ديگري از شدت و تأثير ايدئولوژي مهدويت در ميان اهل تسنن، در نهضت ((مهديه)) به رهبري مهدي سودان ((محمد احمد ابن عبدالله)) طي دو دهة آخر قرن نوزدهم يافت ميشود. در ميان مجموعه نهضتهاي ديني در دنياي اهل تسنن، مهديه آخرين جنبشي بود كه منجر به تشكيل دولت شريعتمحور وهابي در عربستان، دولت ((فولبة))[1] ((عثمان دن فوديو)) در ((سوكوتو)) و دولت ((سنوسيه))[2] در ((سيرنائيكا))[3] گرديد. مهدي سودان آگاهانه كوشيد حكومت آرماني خداوند را بر اساس الگوي جامعة آرماني پيامبر، بر روي زمين تشكيل دهد و به اين منظور به جهاد با قواي انگليسي و عثماني ـ مصري پرداخت. اين نهضت همچنين الهام گيرنده از فلسفة حيات اخلاقي متصوفه و مبتني بر معارف مهدويت در شيعه بود.
در شيعه اثنيعشري ـ كه معتقدند امام دوازدهم مهدي منتظر است و در غيبت به سر ميبرد ـ اعتقاد به مهدويت نقشي پيچيده و ظاهراً متناقص داشته است. اين اعتقاد، اصل هدايتكننده هم بوده است. نگرش سياسي فعال، مؤمنان را دعوت ميكند همواره هشيار و آماده باشند تا روزي به همراه مهدي كه هر لحظه ممكن است ظهور كند، دست به انقلاب بزنند. از سوي ديگر، چشمانتظار تقدير الهي بودن، تقريباً به صورت تسليم و رضا نسبت به قضا و قدر دربارة بازگشت اين امام در آخرالزمان است. در هر دو نگرش، مسئله اصلي، تعيين راهكار صحيح در وضعيت سياسي و اجتماعي خاص بوده است. انتخاب راه حل فعالگرايانه يا تقديرباورانه به تفسير روايات ضد و نقيض منسوب به امامان شيعه دربارة شرايط موجه بودن اقدام افراطي و راديكال بستگي داشته است. حل تناقضات در اين روايات به نوبة خود منوط به وجود و مورد قبول بودن مرجع و مقامي بود كه بتواند قصد و ارادة امام را براي مردم جامعه آشكار سازد. بدون وجود چنين مرجع و مقام عالمي در ميان شيعيان، در عمل امكان نداشت كه بتوان دريافت كه آيا راهحل افراطي و راديكال روش مناسبي براي مبارزه با حكومت ظالمانه است يا خير.
در اين شرايط بود كه در ايران ((علي محمد)) از ((شيراز)) ـ كه خود را باب (راه ورود) ميناميد ـ در آغاز هزارة پس از غيبت امام دوازدهم (سال 874 م) در سال 1844م خود را باب معارف باطني و اصلاحگر معرفي نمود. او شريعتي نو و كاملاً نامتعارف را تبليغ ميكرد و اشاعة عدالت اجتماعي بر مبناي نبوتي جديد را وعده داد. پيروان او ـ بابيها ـ به مبارزهاي آشكار با نظام ديني شيعه و سپس حكومت قاجار پرداختند. عليمحمد دستگير و زنداني شد. به دنبال آن آشوبي گسترده به راه افتاد. علي محمد اعدام شد و نهضت باب با خونريزي فراوان در سال 1852م سركوب گرديد.
دين بهايي كه در سال 1863 به وسيلة ((بهاءالله)) اعلام شد، حاوي رسالت اجتماعي بابيها و نمادهاي فرهنگي ايران شيعي بود. اما گرايشهاي هزارهگرايي خود را به بهاي ايمان آوردن تعداد بيشتري از مردم در سراسر جهان، به دست طرفداران نظم نوين از دست داد.
اواخر قرن نوزدهم ((ميرزاغلام احمد)) از ((قاديان)) ـ كه ادعاي مهدويت ميكرد ـ اقدام به اصلاح اسلام سنتي اهل تسنن نمود و موفق به تشكيل يك نهاد اجتماعي تأثيرگذار گرديد كه داراي تعاونيهاي اقتصادي و ديگر تشكيلات نمونهاي بود كه سود آنها به پيروان او اختصاص داشت.
نظام ديني شيعة اثنيعشري، بابيها و بهاييها را نهضتهايي بدعتگذار ميدانست. فرقة ((احمديه)) باعث از هم گسستن اتحاد مسلمانان سني و فعاليتهاي آنان گرديد. اين فرقه به نوعي نبوت براي مؤسس خود قائل بود و به همين دليل نظامِ دينيِ اهل سنت، آنان را تفرفهافكن و فرقهگرا ميدانست. از اينرو همانگونه كه در هر دو نهضت بهايي و احمديه مشاهده شده، ديدگاههاي بدعتآميز چه در ظاهر و چه در باطن، جزو ماهيت باطنگرايانه معارف مهدويت بوده است. علاوه بر اين، معمولاً اين معارف باطنگرايانه، آن گونه كه در روايات متعدد درباره نشانههاي روز قيامت پيشبيني شده است، به طور بالقوه نشان دهندة پايان ناگهاني و فاجعهآميز [جهان] هستند.
اميدهاي مهدويت در عصر حاضر:
احاديث مربوط به مهدويت در خصوص پيشبيني حوادث آخرالزمان و توصيف پايان فاجعهآميز جهان هم در انقلاب ايران ـ در سال 1978- 1979م ـ و هم در بحران خليج فارس درسال1990-1991م ـ به طور وسيعي در خاورميانه جريان داشت و منجر به تقويت اميدها و نگرانيهاي مسلمانان گرديد. تلاشهاي متعددي صورت گرفت تا بازگشت ((آيتالله روحالله خميني)) از ((پاريس)) ـ در اول فورية 1979 ـ را با اين حديث هزارهگرايانه منطبق سازند كه پيشبيني كرده است ((سيدي از قم، به عنوان طليعه و پيامآور ظهور مهدي، از سلالة امام موسي كاظم (امام هفتم شيعيان كه خميني از نسل اوست) برميخيزد)) و هنگام ناآرامي سياسي و اجتماعي در ايران ((مردم را به راه راست فرا ميخواند)). در 20 نوامبر 1979 مقدسترين حرم مسلمانان در مكه شاهد قيام مهدي سعودي، ((جهيمن عتيبي))[4] بود كه پيشبيني صورت گرفته در بسياري از احاديث مربوط به قيام رهبر مسيحايي در مسجد بزرگ مكه را تحقق بخشيد. اين قيام كه با بيرحمي به وسيلة مسئولين سركوب شد سختترين چالش را براي حاكمان دنياپرست و فاسد خانوادة سلطنتي سعودي به وجود آورد.
همچنين حديثي كه قيام مردي قدرتمند كه مانند صادم (صخره) است را در ماه رجب (فوريه 1991) پيشبيني كرده بود، در تأييد صدام حسين به عنوان فاتح موعود آن ماه، بهطور عجيبي در ميان مردم مسلمان اردن و نوار اشغالي غزه رواج يافت.
كتابي به طور نمادين در سال 1979م (1400 قمري) منتشر گرديد ـ كه خوانندگان مشتاقي نيز در لبنان، عراق و بسياري از نقاط ديگر در جهان اسلام به آن علاقمند شدند ـ به بحث مهدويت در اسلام به گونهاي كه در سنت شيعه آمده، ميپردازد. عنوان آن، ((يوم الخلاص في ظل القائم المهدي)) (روز رهايي تحت حمايت امام دوازدهم) به بسياري از حكومتهاي اسلامي در جهان امروز متذكر ميشود كه مردم مسلمان هنوز منتظر تأسيس نظام آرماني اسلامي هستند. نظامي كه در آن با مداخلة ويرانگر و فاجعهآميز الهي، عدالت و برابري جايگزين ظلم و ستم خواهد شد. به عبارت ديگر در ميان تودة مردم مسلمان، اميد مسيحايي به بازگشت مهدي، حاكي از شدت حس انتظار در آنهاست و منبعي نهفته براي به چالش كشيدن رضا و تسليم اخلاقي و ظلم سياسي در حكومتهاي اسلامي باقي خواهد ماند.
كتابشناسي
ـ هاجسن، مارشال جي. اس[5]. نظام حشاشين؛ مبارزة نخستين اسماعيليان نزاري با جهان اسلام.
هاگ[6]، 1955.
كشيشيان: ژوزف.[7] احياگرايي اسلامي و تحول در عربستان سعودي؛ نامههاي جهيمنالعتيبي به مردم سعودي. جهان اسلام، 1990، 80 م، ج 1 صص 1 ـ 16.
ـ رضوي. اس. اِ. اِ.[8] نهضت مهدويت در هند؛ فصلنامة هند در سدههاي مياني، ش 51،1950، صص1 ـ 25.
ـ ساشادينا، اِي. اي.[9] مهديت در اسلام؛ ايدة مهدويت در شيعه اثني عشري؛ آلباني، نيويورك، 1981.
ـ ساشادينا، اِي. اِي. شيعه تحملگرا در ايران، عراق و لبنان؛ در بررسي بنيادگرايي، با ويرايش مارتين اي. مارتي[10] و آر. اسكات اپلباي[11]، شيكاگو، 1991. صص 403ـ 456.
ـ سليمان كامل. يومالخلاص في ظل القائم المهدي. بيروت، 1400/1979.
ـ وال، جان ا، بنيادگرايي در جهان اعراب سني: مصر سودان. در بررسي بنيادگرايي با ويرايش مارتين اي. مارتي و آر. اسكات اپل باي، شيكاگو، 1991، صص 345 ـ 402.
ویژه نامه ولادت امام رضا(ع)
مقدمه :
امام علي بن موسيالرضا عليهالسلام هشتمين امام شيعيان از سلاله پاك رسول خدا و هشتمين جانشين پيامبر مكرم اسلام ميباشند.
ايشان در سن 35 سالگي عهدهدار مسئوليت امامت ورهبري شيعيان گرديدند و حيات ايشان مقارن بود با خلافت خلفاي عباسي كه سختيها و رنج بسياري رابر امام رواداشتند .دراين نوشته به طور خلاصه, بعضی ازابعاد زندگانی آن حضرت را بررسی می نماييم.
باز جمعه آمد و بوی باران دارد
دل بیقرار ما هوای جمکران دارد
چرا امام زمان(علیه السلام) را اباصالح ميخوانيم؟
يكي از مطالبي كه كم و بيش مورد سؤال واقع ميشود اين است كه چرا ما حضرت بقيةاللّه، امام زمان(عج) را در مقام دعا و ندبه با كنيه «اباصالح ميخوانيم؟» آيا ايشان فرزندي به نام صالح دارند كه او را اباصالح ميخوانيم و يا علت و سبب ديگري دارد كه ما نميدانيم؟
معناي لغوي أب :
تحقيق عميقتر :
امام زمان(عج) را چه وقت «اباصالح» بخوانيم؟
پي نوشت :
* با كمي تغيير و تلخيص از كتاب «امام زمان(ع) را اباصالح چرا؟» تأليف علي هجراني.
1 . كنيه در لغت عرب به كلمهاي گفته ميشود كه با لفظ أب (پدر) و يا كلمه أم (مادر) شروع شود مانند ابوالحسن كه از كنيههاي معروف علي(علیه السلام) است و مانند أمّالائمه كه از كنيههاي معروف حضرت فاطمه(سلام الله علیها) است.